نخودچی زاده گفت: مامان من کجا بودم اون روز؟
گفتم هنوز به دنیا نیومده بودی عزیزم. من و بابایی از خدا میخواستیم یه پسر مهربون بهمون هدیه بده
کم نیاورد که!!! برگشت گفت: ولی شکمت یه سوراخ داشت، من داشتم میدیدم از اونجا(((:
وارد ششمین سال زندکی مشترکمون شدیم((: الهی شکر تا اینجاش....به امید روزای قشنگ تر و شاد تر و پر عشق تر.
در این ساعت من یک عروس بودم که در حال خوردن صبحانه، سعی می کردم کمترین صدا رو ایجاد کنم. چون خونه بابام پر از مهمون بود که شب قبلش دیر خوابیده بودن و یه روز شلوغ پلوغ در راه داشتن.
یک اقای داماد هول که کله سحر اومد دنبالم و با هم رفتیم خونه عشق قبل از آرایشگاه رفتن.
_________________________
برچسب: ششمین, نویسنده: سام فراهانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:29